خیلی کوتاه !

ویل !

می شود بگویی این چه مرضی است که هر جا می روم چهره به چهره دنبالت می گردم با این که تا به حال ندیدمت ؟!

  • ۵۸
    • صَبــآ ؛‌
    • پنجشنبه ۹ بهمن ۹۹

    مگه نمایشگاه هم مجازی میشه ؟!

    نمایشگاه مجازی کتاب ...

    نمایشگاه مجازی ؟! اصلا نمی فهممش ...

    نمایشگاه حضوری حس خوبی داشت ...

    من دلم برای گشتن دنبال جای پارک تنگ میشه. برای اون سر بالایی تندش که پدر پاهامو در میاورد ... برای کوله پشتیِ سنگینم ، سنگینی ای که لذت بخش بود !

    برای مترویی که هیچ وقت جا برای نشستن نداشت ...

    برای وضو گرفتنِ قبل وارد شدن که همیشه رو مخم بود ...

    برای آهنگ های بچگونه ای که پخش میشد ...

    برای آبمیوه و ساندویچ و بستنی فروشا ...

    برای بادکنک هایی که دست بچه ها بود. بچه هایی که با اون عروسک گنده ها عکس می گرفتند ... بچه هایی که روی سرشون تاج میذاشتن ، تاج هایی که مال نشر های مختلف بود ... بچه هایی که صورت هاشون رو نقاشی کرده بودن ...

    برای راهنما های کتاب ، اونایی که مهربون بودن ... اونایی که اصلا نمی دونستن کتاب در مورد چیه !

    برای کتاب های توی قفسه ... برای دیدن نویسنده ها تو غرفه ها و جیغ کشیدن از ذوق و امضا گرفتن ...

    برای دیدن قیمت کتابی که گرون بود و گاز گرفتن لبمون و یه نگاه از نوع گربه ی شرک به مامان و بابا که من این کتاب رو میخوام !

    برای عکس گرفتن با غرفه هایی که دکورشون خیلی خوشگل بود ...

    برای بستن غرفه ها به خاطر شلوغی ... چه جوری اون همه جمعیت یه جا جمع میشدیم ؟! بدون اینکه مریض شیم .... 

    برای نماز خونه ... برای یواشکی خوندنِ کتاب ها تو نماز خونه یا توی ماشین وقتی که داریم بر میگردیم ...

    برای ولو شدنمون وقتی میرسیدیم خونه ... برای در آوردن کتاب ها و نگاه کردنشون قبل عوض کردن لباسام ...

    برای جمله ی مامان که همشون رو تو یه روز نخون !

    من دلم برای همه ی اینا خیلی تنگ شده ...

     

    + چند سال پیش ، تو غرفه ی افق یکی از راهنما های کتاب که می خواست کتابِ شگفتی رو توضیح بده ، یه نگاه به جلدش کرد و گفت این کتاب در مورد یه پسره که یه دونه چشم داره ://// می تونید اون لحظه قیافه ی من و سولویگ رو تصور کنید ؟!

    ++ وای به حالتون اگه بفهمم اون چالشِ سی روزه رو چک نمی کنید !! باید هر چند روز یه بار یه سری بهش بزنیدا ...

    +++ بیاید کتاب معرفی کنید !! بدویید ... انگلیسی ، فارسی ، هر چی !

  • ۳۴
  • حرف دل [ ۶۵ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • جمعه ۳ بهمن ۹۹

    30 روز ژورنال نوشتن

    سلام =)

    مسخره نیست که فقط برای این چالش ها سلام می کنم ؟ •~•

    خب این چالش ۳۰ روزه رو اولین بار اینجا دیدم و منم قراره انجامش بدم ! لازمه بگم هر روز به روز میشه یا خودتون میدونید ؟ D: 

  • ۵۲
  • حرف دل [ ۱۱۱ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • چهارشنبه ۱ بهمن ۹۹

    آن ها وجود ندارند !

    مداد رنگی هایش را برداشت و با خنده ای که ناشی از شیطنت بچگانه اش بود به سمت دفتر نقاشی اش دوید. نشست و دفترش را با احتیاط باز کرد و شروع کرد به رنگ زدن. هر از گاهی هم دور و برش را نگاه می کرد تا یک وقت کسی او را نبیند. نقاشی اش که تمام شد با دقت نگاه کرد. یک لحظه تمام بدنش لرزید ، شاید از ترس بود ! رفت سراغ خواهر کوچکش. دستش را گرفت و آرام او را به داخل اتاق برد. گفت : می خواهم چیزی نشانت بدهم ، قول می دهی ساکت باشی ؟ خواهرش عروسکش را محکم تر بغل کرد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. پسر بچه دفتر نقاشی اش را باز کرد و به خواهرش نشان داد. خواهرش چشمانش را محکم بست و می خواست جیغ بزند که پسر جلوی دهانش را گرفت و گفت تو قول دادی ...

    مادرش وارد اتاق شد. به پسر بچه نگاه کرد و گفت خواهرت می گوید نقاشی ای کشیده ای ، می خواهم ببینمش ! پسر بچه به هر دوی آن ها نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت. دفتر را به مادرش داد. مادرش با دقت نگاه کرد و به او گفت : باز هم که آدم فضایی کشیده ای ....

    بعد نشست و رو به دختر کرد ، موهایش را نوازش کرد و پیشانی اش را بوسید.

    - عزیزم ، من که به تو چند بار گفته ام انسان ها وجود ندارند ...

  • ۵۴
  • حرف دل [ ۵۱ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • پنجشنبه ۲۵ دی ۹۹

    سقف های گل گلیِ خانه های بالشتی ...

    امروز یاد یه چیزی افتادم ... بعید می دونم شما ها تجربه ش نکرده باشین :)))

    یادتونه با بالشت و پشتی ها خونه درست می کردیم ؟! اولش اجازه می گرفتیم برای آوردن بالشت ، اجازه نمیدادن. خودمون می رفتیم سر رخت خوابا و چون قدمون به بالشت ها که اون بالا بودن نمی رسید ، یکی از پتو های وسطی رو می کشیدیم و همه ی پتو ها و زیر انداز ها و بالشت ها تالاپ تالاپ می ریخت رو سرمون =)))
    سه تا بالشت رو بر می داشتیم و سعی می کردیم به هم تکیه شون بدیم. به مامانا می گفتیم به جای سقف ، چادر رنگیشون رو بندازن روی بالشت ها ... از خوشحالیِ خونه ی کوچیکمون می خندیدیم ، تا یه تکون می خوردیم دیوار خونمون می افتاد ! دیوار رو درست می کردیم ، درش می افتاد.
    یکی می رفت بیرون از خونه و انگشت اشاره ش رو روی زنگ فرضی فشار میداد و می گفت زییینگ ! ما هم که اصلا خبر نداشتیم قراره برامون مهمون بیاد ! یه گوشه از سقف چادریمون رو می دادیم بالا و مهمون رو نگاه می کردیم و می گفتیم کیه ؟! مهمون میومد تو و ما براش تو همون خونه ی چهار متریمون چایی درست می کردیم =))) دستامون رو لوله می کردیم و چایی رو هورت می کشیدیم و از طعمش تعریف می کردیم. کلی هم خوشحال می شدیم که به به ، عجب چایی ای درست کردم =))
    موقعی که خونه رو درست می کردیم ، فکر می کردیم ساعت ها قراره توش بازی کنیم ، ولی از بس سقفش کوتاه بود و خونه کوچیک ، گردنمون درد می گرفت و اکسیژن کم می آوردیم و سریع می اومدیم بیرون =))
    چقدر دلم برا اون روز ها تنگ شده ، برای خونه های بالشتی و شل و ولمون ، برای چایی های الکی و خیالی ، برای در خونه هامون که هیچ وقت در نبود ... همیشه از روش رد می شدیم ، برای صدای خنده هامون ، برای ذوق کردنامون ، برای راضی بودنمون به اون اتاق چهار متری ....
    دلم خونه ای با دیوار های بالشتی و سقف گل گلیِ چادری می خواد =)))

     

    + کدومتون داره کل پست ها رو کپی میکنه !؟ نکنه رسانه های خارجی‌ان و از الان پیدام کردن :/

    بچه ها برام دعا کنید ... آخه روز نوشت های من به چه دردشون میخوره ؟

    ++ الان اینو باید بذارم تو خیال نوشت ، یا روز نوشت ، یا خاطره ؟ یا یه بخش جدید نوستالژی اضافه کنم :/

  • ۳۳
  • حرف دل [ ۷۶ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • دوشنبه ۱۵ دی ۹۹