بلد نیستم !

این چالش رو دیدین ؟ خیلی دلم می خواست توش شرکت کنم ولی نمی تونم ، اه :((((

ولی خب به یه روش دیگه شرکت می کنم XD

یه فیلم هست از بچگیام ، که دارم کتاب می خونم. صداش رو ضبط کردم و میزارمش اینجا گوشش بدین !

اینجا حدودا 3 سال و نیممه ولی از همون موقع هم لجباز و فاقد اعتماد به نفس بودم !

همه ی شعرا و داستانای اون کتاب رو بلدم ، ولی می گم بلد نیستم ! حالا اگه پسر دایی بود می گفت من همه رو بلدم فقط بگو کدومو بخونم ، در حالی که اصلا بلد نبود :/

و وقتی ازم میپرسن شعر از کیه ، باز می گم بلد نیستم ! و برای این که ثابتش کنم ، از قصد ، شاهِد رو شاهَد می خونم ! و چون کسی واکنشی نشون نمیده چند بار تکرارش می کنم تا یکی بگه شاهَد نه ، شاهِد و من بگم گفتم که بلد نیستم !

اون موقع کسی متوجه این لجبازیم نشده ، ولی بعدا که این فیلم رو دیدن متوجه شدن !

بابا هنوزم بعضی موقعها بهم میگه شاهَد :/

 

+ قالب رو پاییزی کردم ×_____×

  • ۲۳
  • حرف دل [ ۶۰ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • يكشنبه ۱۶ آذر ۹۹

    چند کهکشان آنورتر !

    صبحش را با یک لیوان شیر کاکائوی سرد شروع می کند ! از نوشیدنی های داغ تنفر دارد. نگاهی به ساعتش می اندازد و سریع از خانه خارج می شود. سوار موتورش می شود و از جیب هودی اش سوییچ را در می آورد و خیابان ها را با موتورش زیر چرخ می گذارد ! بلاخره می رسد. پیاده می شود و وارد کلبه ی چوبی ای می شود. به پسر کوچکتری که آنجاست سلاااااام می کند و دستش را برای " بزن قدش " بالا می برد. هودی اش را در می آورد و با لباس سرهمی لی اش که روی جیب وسط سینه اش یک گربه ی کوچک نقاشی کرده است به طرف چوب ها می رود. کلاهش را بر عکس میکند و موهای لخت زیتونی اش را محکم میبندد تا مزاحم کارش نباشد. پسر را صدا می زند. شروع می کنند به بریدن چوب ها و سر تا پایشان پر از براده های چوب میشود. وقتی کارِ خانه ی اسباب بازی کوچولویشان تمام می شود ، به طرف خانه ی سولویگ حرکت می کند ! دستی به فولکس آبی‌اش می کشد و لبخندی می زند. از پله ها بالا می رود و در را باز می کند. لم میدهد رو کاناپه و از هیک خبر میگیرد ! بعد از کلی حرف زدن و خندیدن و گیجول بازی در آوردن ، از او خداحافظی می کند و به بلو سری می زند. اول از همه میرود سراغ یخچالش و با دیدن دونات های کاکائویی خوشمزه دیگر نمیتواند خودش را کنترل کند و حسابی از خودش پذیرایی میکند. سریع از آن جا خارج میشود چون با برندا در پارک قرار دارد.طبق معمول برندا دیر می رسد ولی مثل همیشه مینشینند و هی این و آن را بر انداز میکنند و می خندند ! کی می خواهند دست از این کارشان بکشند ، هیچ کس نمیداند ! به خانه ی خودش می رود. وقتی مطمئن می شود کسی او را نگاه نمی کند (!) در کمد دیواری اش را باز می کند و وارد آن می شود ! دیوار را فشار می دهد و حرکت می کند ! آن مکان پر از محلول های رنگ و وارنگ و عجیب و غریب است و بشر هایی به اندازه و مدل های مختلف آن جا را پر کرده اند. روی فرمول شیمیایی ای که تازه کشف کرده کمی کار می کند ولی مثل همیشه حواسش پرت میشود و سدیم را با چیز دیگری قاطی می کند و همین باعث می شود سر تا پا سیاه شود ! بیرون می آید و سر و صورتش را تمیز می کند. نا امید شده و حوصله ندارد. چه چیزی به جز نقاشی می تواند حال او را خوب کند ؟ لبخندی می زند و از نردبانی که به دیوار تکیه داده ، همراه با پالتش بالا می رود و روی نقاشی ای که قرار است در سقف خانه اش بکشد کار می کند. ناگهان متوجه می شود که یک جای کار اشتباه کرده و از نردبان پایین می آید و به زمین و زمان فحش های با ادبانه می دهد ! با عصبانیت به سمت فریزر می رود و از بین 246 بستنی ای که آن جاست ، یکی را بر می دارد و درش را می کند ! شانسش گفته که درش بستنی ای شده است و گرنه خدا می دانست چه خواهد شد ....

     

    + این پست برای این بود که با " فنتستیکو "ی عزیزم آشنا بشید !

    ایشون همون منن ، منتهی چند کهکشان اونورتر =)

    در اصل همون من ، ولی تو جهان های موازی ! می دونید جهان های موازی چیه اصلا ؟ خب اگه نمی دونید اینجا رو بخونید *-*

    ++ به نظرم قابلیتش رو داره که تبدیل به یه چالش بشه ، نه ؟ می تونید یه نامه برای خودتون تو جهان های موازی بنویسید ، یا توصیفش کنید و ....

    اگه کسی شرکت کرد ، حتما بیاد بگه من متنشو بخونم و اسمشو به لیست اضافه کنم D:

    حالا یه چند تا اسم رو بگم مجبور شن شرکت کنن ؟ خب ( خدا رحم کنه ) دعوت می کنم از : آرتمیس ، مونی ، وایولت ، موچی ، حنا ، عشق کتاب ، نوبادی ، نرگس ، ریحانه السادات ، زری ، آیلین ، برندا ، هانی بانچ ، آقای آبی ، ناستاکا ، یومیکو ، مائو چان ، آرام =)

     

    با چند کهکشان آنورتر آقای آبی ، آیلین ، سونیا ، مارین ، مونی ، مائو ، آرتمیس ، وایولت ، آکامه ، سوفیا ، کیدو ، سحر ، ریحانه السادات ، لی نرگس ، موچی ، مگی ، هیرای ، پری ، هانی بانچ ، حنا آشنا شوید =)

  • ۲۲
  • حرف دل [ ۹۱ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • شنبه ۱۵ آذر ۹۹

    قاطی پاتی - 1

    + اول از همه تولد هزاران کودک نارس و نانارس رو تبریک می گم :| مجبورید ؟ که چی آخه ؟ واقعا نمی فهمم لازمه که بچه تون تو این تاریخ به دنیا بیاد ؟ مثلا اگه بگه من تولدم 9 آذر 99ئه ، خیلی شاخ و خفن به نظر میاد ؟ تو اون دنیا خدا بهش می گه چون تو توی تاریخ رند به دنیا اومدی بیا برو بهشت ؟ کجای زندگی این بچه ، تاریخ تولد رند به کارش میاد من نمی دونم ! درسته که تاریخ قشنگیه ، ولی این دلیل نمیشه به زور بچه تو به دنیا بیاری ! اه ... اصلا تولد باید همه عددی توش داشته باشه ! والا ، مثلا 1383/5/12 ! از این خفن تر میشه ؟ معلومه که نمیشه ! همش 9 که خیلی مسخرس ×____×

     

    ++ تبریک ؟ به هم این روز رو تبریک می گید ؟ مگه چی شده ؟ یه مشت 9 پشت سر هم ردیف شدن تبریک داره ؟ :/

     

    +++ امروز باید با بقیه روزا فرق داشته باشه ؟ هوممم ، تنها فرقش برا من همین بود که تصمیم گرفتم یه کار خفن کنم ولی نکردم ! مهم اینه که تصمیم شو گرفتم ، همین ! آهان یه فرق دیگه هم داره ! کانالای تلویزیون HD شدن ، حالا دیگه جور دیگر باید دید ! و اینکه قرار بود مهلت شهر فرش برای خریدن فرش و پرداخت اقساطش از سال 1400 تموم شه که تمدیدش کردن ! حواسمم بود که مرده با اون کت و شلوار قرمز مسخرش گفت : رند ترین تاریخ قرن ! نمیشه شمارشو بهم بدین برم بهش بگم یه قرن صد ساله ! تو این 100 سال کلی تاریخ رند داشتیم ... 77/7/7 ، 88/8/8 ... رو مخِ بی سواد ! فقط می خواست جو بده 0__0

     

    ++++ امروز رفتم یه بستنی خریدم برا خودم. اولش که کلی خورد تو ذوقم چون درش بستنی ای نشده بود و نمیتونستم بلیسمش :| بعدم که دوتا قاشق خوردم تموم شد ، الان دچار یه شکست عشقی بسیااار شدید می باشم :(

    باید به بابا بگم یه بستنی خانواده تک نفره میهن بخره ! اسمش بستنی خانواده ست ولی خب فقط برای استلاست :))

     

    +++++ چرا وقتی یه تصمیمی می گیری ، صاف تو همون روز خدا امتحانت می کنه ؟ T-T 

     

    ++++++ همین الان یادم افتاد ! نظرتون چیه برای این روز مثلا مبارک " صندلی داغ " برگزار کنیم ؟ :| 

    مثلا یه کار خفن ....

  • ۱۵
  • حرف دل [ ۳۵ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • يكشنبه ۹ آذر ۹۹

    قلبی که ۵ است ، یا ۵ ای که قلب است + شعر

    پسرک خوشحال بود و لبخند می زد. در دنیای او همه لبخند می زدند. پسرک دلش تنوع می خواست. به دنیا برعکس نگاه کرد. دنیای او بر عکس شد. روی آسمان راه می رفت. دیگر کسی لبخند نمی زد. لبخند ها برعکس شده بودند. در دنیای او دیگر عشقی وجود نداشت. چون قلبی وجود نداشت. قلب ها ۵ شده بودند. درخت ها دیگر زیبا و لطیف نبودند. شاخه ای خشک و خشن از بوته ها بیرون زده بود. جهان تاریک شد. پسرک دیگر چیزی ندید. فهمید پا به روی خورشید گذاشته است. ستاره ها پدیدار شدند. همیشه دلش میخواست ستاره بچیند. خواست جلو برود اما نتوانست. دیگر ذوقی برای ستاره چیدن نداشت. به خورشید چسبیده بود. دلش گرفت. همه جا سیاه شده بود. دنبال نور می گشت. نوری پیدا نکرد. چیزی در قلب خود حس کرد. چشم هایش را بست و به درون قلب ۵ای شکلش نگاه کرد. ته ته آن سیاهی ها نوری دید. عشق را دید. پسرک نور را صدا زد. خدا جوابش را داد ...

     

    + از تراوشات ذهنی یک عدد استلا ساعت 11 شب وقتی که همه خوابند اما او بالانس زده و پاهایش را به دیوار تکیه داده و سعی می کند به همه چیز برعکس نگاه کند !


    خواستم اولین شعرمو بذارم برای شرکت کردن تو چالش سین دال بذارم اینجا تا فیض ببرید ! :/ همچین هم به این متنه بی ربط نیست !

     

    قلب من صاف بود و پاک ، قلب تو زشت و سیاه

    مال من روی ابرها ، مال تو پشت میله ها 

    قلب من بود مهربان ، قلب تو خبیث و خشن

    می درید پوست تو را ، می جوید روح تو را

    قلبم از روی ابرها ، دید قلب پیر تو را

    قلب من عشق ورزید ، عشق اش به قلب تو رسید

    قلب تو زد لبخند ، خندید قلب ناز من

     

    + خودم میدونم از این مسخره تر نمیشد :| چرت بودنشو به روم نیارین ×___×

    ++ الان که دارم نگاهش میکنم یه جورایی مدلش شبیه به شعرای خانم " عرفان نظر آهاری " شده ! بله ، خانم هستن ایشون !

  • ۱۸
  • حرف دل [ ۴۳ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • سه شنبه ۴ آذر ۹۹

    سی روز جمله ی قصار ! سی روز محو شدن در افق ...

    سلام =)

    این چالش رو مونی راه انداخته و قراره 30 تا از جمله های باحال یا تاثیر گذاری که شنیدیم و دیدیم و خوندیم رو بگیم ! 

  • ۲۳
  • حرف دل [ ۷۳ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • شنبه ۱ آذر ۹۹