کتاب چین !

اصلا همه‌ی دختر ها چایی شیرینند ؛ هی می‌خواهند خودشان را برای این و آن شیرین کنند. مثل این نیلوفر خیارشور که کله‌ی سحر بیدار شده بود و چراغ خاموش رفته بود توی آشپزخانه. که چی ؟ که نشان بدهد چه پدیده ای است. چای را دم کرده بود ، نان را گذاشته بود تو ماکروویو و کره ، پنیر ، مربا ، خامه ، گردو و اصلا هر چی را که به دستش رسیده بود ، چیده بود روی میز. فقط مانده بود آرمان و ایمان را بچیند روی میز که آن هم غیر ممکن بود ؛ چون اصلا هیچ کس در تاریخ بشریت به یاد ندارد که آرمان و ایمان بیدار باشند و یک جا بند شده باشند.مانده بودم چطور این دختره توانسته زودتر از همه از خواب بیدار شود و این طور خودش را برای ما شاخ کند. به روی خودم نیاوردم و روی صندلی جا به جا شدم. از حرصم فقط دو لقمه نان و پنیر خوردم و چایم را هورت کشیدم. عوضش آرمان و ایمان نزدیک بود دست هایشان را بشویند و بیایند من را هم بخورند. انگار از قحطی برگشته بودند. در عرض جیک ثانیه لباس هایم را پوشیدم و کیفم را انداختم روی دوشم. بابا گفت :« چه کاره ای ؟» گفتم :« یعنی چی که چه کاره ام ؟ مثل هر روز کفشمو می‌پوشم و می‌رم پی کارم.» ولی بابا گیر داده بود که باید با هم کولر را سرویس کنیم. هر وقت گیر می‌داد ، تا کله‌ات را به دیوار نمی‌کوبیدی ول نمی‌کرد. تازه این بار می‌خواست درس «زندگی مشترک» هم بدهد. می‌گفت وقتی زن گرفتی ، باید بلد باشی کولرت را سرویس کنی. گفتم :« عمرا ! وقتی زن گرفتم ، تلفن می‌زنم سرویس کارم بیاد کولرم رو کولاک کنه.» گفت :« چی خیال کردی ؟ چپان چپان پول ازت می‌گیره. پوست از کله‌ات می‌کنه.» گفتم :« عیبی نداره. این قدر وضعم توپ هست که هم پولش رو بدم ، هم انعامش رو.» گفت :« بیخود با من بحث نکن. تو حالا حالا ها باید درس زندگی بگیری ، فهمیدی ؟» هر وقت کم می آورد ، همین را می‌گفت. بحث درس را پیش می‌کشید. معلم بود و فکر می‌کرد خانه هم دبستان است که درس بدهد. دیگر طاقت نداشتم بمانم و حرف بزنم. موتور مثل اسبی آماده بود و صدایم می‌کرد. صدای شیهه‌اش را می‌شنیدم. دلم می‌خواست زودتر از زمین کنده بشوم و بتازم. کلید موتور را برداشتم و زدم بیرون. نشستم روی زین و کلید را چرخاندم. هنوز از پیچ کوچه نگذشته ام که گلوله‌ی برفی می‌خورد به پس گردنم. برق از چشمانم می‌پرد. تکه های برف سر می‌خورد تو پشتم. غلام دورتر ایستاده و هرهر می‌خندد. خون جلوی چشمانم را می‌گیرد. به طرفش می‌روم. حمله کرد طرفم. مشت زد توی صورتم. یکهو دنیا دور سرم چرخید و همه چیز تار شد. بی هوش شدم ، باز بی هوشی ، و ندانی کجا هستی و کی هستی و با تو چه می‌کنند. صدای آژیر آمبولانس در گوشم بود ، همان صدایی که پس از آن شب سرد زمستان ، وقتی صبح شد ، لاشه‌ی مرا از زیر پل کشیده بودند. نور مهتابی خشن و دردناک است. چشم هایم را محکم می بندم ولی نور هنوز هم توی چشم هایم است. مثل انفجار. صداهای نامفهومی در اطرافم می شنوم. از لحنشان می فهمم که هیجان زده اند.

«بیدار شده» «دکتر رو خبر کن»  «گفته بودند دیگه هیچ وقت ...»

سعی می کنم بفهمم چه کسی این جاست ولی نور دارد مرا می کشد. می پرسم :«من کجام ؟ چرا تو بیمارستانم ؟ اینا کین ؟» خانم عینکی با وحشت نفسش را حبس می کند. با صدای مضطربی می گوید :«عزیزم. منم ، مامان.» مامان. واقعا این زن فکر نمی کند من مادر خودم را می شناسم ؟ عجیب ترین حس ممکن است. می پرسم :«اسم من چیه ؟» من کی ام ؟ بلند می گویم :«آینه ! یه آینه بیارین.» خانمی اسم خودش را مامان گذاشته توی جیبش می گردد و بسته ی پودر آرایشی آینه دارش را به دستم می دهد. بسته را باز می کنم. پودری را که روی آینه نشسته فوت می کنم و به انعکاس تصویرم خیره می شوم.

یک غریبه به من زل زده است !

 

کتاب هایی که ازشون استفاده کردم :

شاخ دماغی ها نوشته ی سیده عذرا موسوی

هویج بستنی نوشته ی فرهاد حسن زاده

هستی نوشته ی فرهاد حسن زاده

مترسک مزرعه ی آتشین نوشته ی داوود امیریان

فرشته ها از کجا می آیند نوشته ی مصطفی خرامان 

گرگ ها گریه نمی کنند نوشته ی محمد رضا یوسفی

بیهوشی نوشته ی گردن کرمن

 

+ میدونم خیلی زیاد شد ! شرمنده 0__0 کار خیلی سختی بود ، می خواستم تا جایی که میشه به هم مرتبط باشن ! و بنظرم بد نشد بجز اون قسمتی که تو زمستون کولر سرویس می کردن :/

راستش قسمت اول چالش رو نوشته بودم ولی از اونجایی که بنظرم افتضاح اومد ، دیشب نشستم و این رو جور کردم !

++چالش توسط بلاگردون راه انداخته شده و ممنون از آرتمیس ، مونی و حنا که منو دعوت کردند

+++ من هم از استیو ، هیچ ، یومیکو ، مائوچان ، فائزه ، نوبادی ، ناستاکا ، آپولو دعوت میکنم =)

اگه کس دیگه ای هم دلش میخواد بنویسه بگه من دعوتش میکنم D:

  • ۱۷
  • حرف دل [ ۳۹ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • شنبه ۱ آذر ۹۹

    نامه ای به یک عدد استلای 80 ساله !

    سلام استلا !

    حالت چطور است ؟ من دارم برایت نامه می نویسم ، یا به عبارتی برای خودم نامه مینویسم ! اصلا زنده هستی که این را بخوانی یا نه ؟ نمیدانم ، فوقش از آن بالا این نامه را بخوان ! میتوانم حدس بزنم که چقد پیر شده ای. ممکن است اصلا به قیافه ات نخورد که 80 سال داشته باشی ، چون احتمالا از آن مایع های جوان کننده به صورتت مالیده ای نه ؟ امیدوارم اینکار را نکرده باشی چون من 16 ساله از این ق.ر.ت.ی بازی ها اصلا خوشم نمی آید !

    آخ آخ زانو ها و کمرت هم که حسابی درد میکند ! البته با این اوضاع که من میبینم تا آن موقع برایت کمری باقی نمیذارم ! خیلی معذرت میخواهم اما احتمال این هم هست که اصلا نتوانی این نامه را بخوانی چون چشمهایت را به خاطر کلاس های آنلاین از دست داده ای ! خب بگو او برایت بخواند. من فعلا نمیدانم او کیست ! اما تو میدانی ... امیدوارم خوشبخت شده باشی =) میتوانی به من بگویی او کیست ؟ دوست دارم بدانم ... اگر نمیخواهی بگویی اشکالی ندارد ، منتظر میمانم تا بفهمم. ولی سلام من را حسابی به او برسان و بگو با اینکه نمیدانم کیست ولی دوستش دارم !

    نوه هایت چه میکنند ؟ یعنی نوه هایم ! ببینم اصلا نوه ای داری ؟ یا حتی بچه ؟ اصلا ازدواج کرده ای ؟ :/ خیلی خب فرض میکنیم که بچه داری ! چند تا ؟ مادر بزرگت که 8 تا بچه داشت ، الان 13 تا نوه دارد ! مادرت که 2 بچه دارد ، خوش بینانه نگاه کنیم احتمالا 4 نوه گیرش بیاید. تو خودت اگر به زور دو بچه آورده باشی ، احتمالا 2 نوه گیرت آمده باشد :/ دلم برایت میسوزد ولی چه میشود کرد ؟ فکر کنم هنوزم در آرزوی 4 قلو به سر میبری نه ؟ D:

    خب از اوضاع اقتصادی برایمان بگو ! آخ راستی تو که هنوز وجود نداری ! پس من برایت میگویم. الان وضعیت به لطف حسن گل و بلبل است ! بهتر از این نمیشود ! امیدوارم تو در دوران امام زمان ( عج الله تعالی فرجه الشریف ) زندگی کنی =)

    یک سوال از تو میپرسم ! بعدا جواب بده. تو هنوز هم کتری را از لوله اش پر آب میکنی ؟ یا وقتی نوه ات را به پارک میبری ، اول خودت سوار سرسره میشوی ؟ ای وای ! نکند نمیگذاری عصایت روی خط موزاییک ها برود ! پس حواست باشد ، ممکن است لرزش دست گرفته باشی و عصایت یکهو برود روی خط ! ناراحت نشو چون هنوز دو جان دیگر داری و نباخته ای =)

    نگو که دیگر حوصله ی بچه ها را نداری ! اگر اینطور است که واقعا برایت متاسفم و از همینجا یک سیلی از راه دور برایت میفرستم :/

    دوستانت در چه حال هستند ؟ هنوز با آنها در ارتباطی ؟ سولویگ چه میکند ؟ بلاخره نویسنده شد یا نه ؟ اگر نشده که همان سیلی را که برایت فرستادم برایش بفرست ! راستی ... خانه هایتان روبه روی هم است ؟ همانطور که در کودکیتان تصور میکردید ؟ وقتی سولویگ کار داشت ، بچه اش را خانه ی تو گذاشت و رفت ؟ تو چطور ؟ وقتی کار داشتی ، بچه ات را در خانه ای او گذاشتی تا برگردی ؟ امیدوارم که حداقل این یک آرزوی مشترکتان بر آورده شده باشد. بلو و برندا چه میکنند ؟ سلام من را حسابی بهشان برسان ! هنوز هم با هم بستنی میخورید و به سازندگان نادان آن میخندید ؟ خوب میکنید ، خوش باشید =)

    خودت چه کاره شده ای ؟ شیمیدان ؟ مهندس ؟ فیزیکدان ؟ ببینم نکند دکتر شده ای ؟ یا دندان پزشک ... ؟! شاید هم تصویرگر کتاب کودک شده باشی ! یا همانطور که " آرام " گفت ، انیمیشن ساز شده ای ؟ =) یادم هست وقتی این را خواندی خیلی ذوق کردی ! هنوز خیالبافی میکنی ؟ هنوز وبلاگت را داری ؟ هنوز با آرتمیس و وایولت و مونی و عشق کتاب و موچی و حنا در ارتباطی ؟ راینر و نوبادی چطور ؟ در کتابخانه ات کتابی به اسم جوهر بی رنگ داری ؟ از عشق کتاب و مونی کتابی داری یا نه ؟ نگاه کن ببین در اولین صفحه یشان امضایی هست ؟ مثلا امضایی مثل از طرف عینک دودی به استلا ! یا از طرف خانم ایکس ! یا از طرف تس و سو و کارلا = مونی ! اگر نیست ، سیلی را از سولویگ پس بگیر و به سه قسمت کاملا مساوی تقسیمشان کن و بفرست برایشان! از طرف ناسا برای آرتمیس ایمیلی نیامده ؟ نظرت چیست سیلی را برای ناسا هم بفرستی ؟ آخر موچی آرزویش را گفت یا نه ؟ لازم است بگویم با سیلی چه کار کنی ؟ نوبادی هم قول داده بود برایت بچه گربه بفرستد ! به قولش عمل کرد ؟ حنا چه میکند ؟ هنوز برای آرسینا نامه میفرستد ؟ راینر هم که احتمالا در کنکور ترکانده و نقد هایش در تلویزیون پخش میشود ! عه راستی نرگس خانم دکتر شد ؟ به او هم سلام برسان و بگو بلاخره فهمیدی چه میشود یا نه ؟

    خب استلا ، مثل اینکه دلت ، دلم خیلی پر بود ! ببخش که مجبوری پر حرفی های خودت را بخوانی !

    دوستت دارم ( ؟ )

    از طرف استلای 16 ساله به استلای 80 ساله !

     

    + وااای خدا جون فکر کنم دلم واقعا خیلی پر بود :/

    ممنون از فاطمه کریمی که این چالش رو راه انداخت و ممنون از ... میم ... که دعوتم کرد و  باعث شد نصف دلم خالی شه !

    ++ منم از هر کسی که این رو میخونه دعوت میکنم ! باور کنید میترسم دعوت کنم بیفتید تو زحمت ×__×

    ولی خب یه سری اسم رو میگم که اگه شرکت کنن خوشحال میشم : وایولت ، مونی ، عشق کتاب ، ماه بانو ، راینر ، سولویگ ، نوبادی ، آرام ، حنا ، یومیکو ، هانی بانچ ، ناستاکا ، نرگس ، زهرا میم ، فائزه ، آکامه ، آیلین ، استیو و امیر جادوگر =)

    ( مثلا نمی خواستم اسم بگم :/ فکر کنید میخواستم بگم چی میشد :| )

    +++ فردا تولد داریم ! تولد خانم ایکس ! تولدت پیشاپیش خیلی خیلی مبارک وایولت =)

    کادوتم میخواستم برات یه خودکار با جوهر بی رنگ بخرم ولی پیدا نکردم :" چون جوهرش بی رنگ بود معلوم نمیشد ... !

    ++++ تازه دیروز هم تولد داشتیم! تولد پساپس بازم خیلی خیلی مبارک فاطمه *-*

  • ۲۳
  • حرف دل [ ۶۷ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • جمعه ۲۳ آبان ۹۹

    برگی از تاریخ برای آینده !

    نتیجه یا نوه ی گلم !

    میدانم قرار است از دورانی که من در آن زندگی میکردم از تو و دوستانت امتحان بگیرند ! درست است ، این یک تیکه ی کتابت حتما در امتحان می آید ... 

    میخواهی بیشتر در موردش بدانی ؟ تا شاید بتوانی بدون نگاه کردن به کتابت جواب ها را در گوشی ات بنویسی =)

    من نمیدانم الان در چه شرایطی هستی و زندگی ات چه جوری است ! اما میدانی مهمانی رفتن یا دید و بازدید یعنی چه ؟ امیدوارم که بدانی و تجربه اش هم کرده باشی ، اما اگر نمیدانی بنشین مادربزرگِ مادرت برایت توضیح میدهد =)

    خب ما یک رسمهایی داشتیم ، به هم دیگر سر میزدیم ، دور هم مینشستیم و حرف میزدیم و حال میکردیم ! به این ، مهمانی یا دید و بازدید میگفتند ! ما قبلا سوار اتوبوس میشدیم و خودمان را با زور بین آنهمه آدم جا می کردیم ! قبلا در نماز جماعت همه شانه به شانه ی همدیگر می ایستادند و همدلی در میانشان موج میزد. قبلا در روضه ها همه کنار هم مینشستند و سینه میزدند و اشک میریختند. قبلا در حرم همه همدیگر را هل میدادند تا دستشان به ضریح برسند و وقتی میرسید با خوشحالی دستشان را روی صورتشان میکشیدند. قبلا همه بر در و دیوار حرم بوسه میزدند ، با اینکه ممکن بود کس دیگری نیز اینکار را کرده باشد. قبلا نمیدانستیم پروتکل یعنی چه ! ما قبلا وقتی بیرون می رفتیم لبخند مردم خیابان را میدیدیم. ما قبلا همدیگر را بغل میکردیم ! شاید بپرسی اصلا بغل چیست ؟ بغل ، نمیدانم چطوری باید برایت توضیح بدهم ! بغل یعنی عشق. بغل یعنی به یکی نشان بدهی که چقدر دوستش داری. ما قبلا وقتی به همدیگر میرسیدیم دست میدادیم. بعضی بزرگترها دستمان را طوری فشار میدادند تا جیغ بزنیم.

    اما قبلا هر شب ساعت ٩ دعای فرج را از تلویزیون پخش نمیکردند. قبلا ما قدر کنار هم بودن را نمیدانستیم. قبلا پدر ها انقدر در خانه نبودند ، حتی من فکر میکنم بعد از این اتفاق ، مردم به خدا نزدیکتر شدند ! اولش گفتند ، ما کرونا را شکست میدهیم. اما بعد عوضش کردند و گفتند ، با یاری خدا کرونا را شکست میدهیم !

    میدانم مزایایش اصلا قابل مقایسه با معایبش نیست ! اما خب بجز دعا چه میتوان کرد ؟ ... 

    امیدوارم در امتحانت موفق باشی عزیزم =)

     

    شروع چالش از اینجا و به دعوت از شروع کننده ی چالش همون یومیکو جان =)

    من هم دعوت میکنم از ... من نمیدونم کیو دعوت کنم میترسم تو زحمت بیفتید یا اصلا خوشتون نیاد :/ اما خب سه تا اسم رو میگم اگه دوست داشتید شرکت کنید : عشق کتاب ، مونی ، وایولت  

     

    + یومیکو جان خیلی شرمنده من هر کار کردم نتونستم مخاطبمو کووید ۱٩ قرار بدم :/

    ++ ای کسی که ۱٢ ساعت قبل مرا خصوصی دنبال کرده ای ! میشه بیای یه کامنت خصوصی بدی کارت دارم ! *-*

  • ۱۸
  • حرف دل [ ۳۶ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • جمعه ۱۶ آبان ۹۹

    مرض های یک عدد استلا !

    امروز میخوام چندتا از " مرض " هامو رو کنم ! :/

     

    اگه در حال خوردن ارده شیره یا شیره یا هرچیز دیگه ای مثل این با نون لواش باشم ، امکان نداره تمام چاله های نون رو با چیزی که دارم میخورم پر نکنم !

     

    اگه بخوام از پله ها بیام پایین و اونجا نرده هم داشته باشه ، امکان نداره مثل آدم از پله ها پایین بیام و حتما باید سر بخورم !

     

    اگه قرار باشه کتری رو پر کنم ، امکان نداره از درش اینکارو انجام بدم و حتما باید از لوله ش اینکار انجام بشه !

     

    اگه بستنی بخورم ، امکان نداره چوبشو نگه ندارم !

     

    اگه از جایی راه برم که موزاییک یا سرامیک یا همچین چیزی باشه ، امکان نداره پامو روی خط هاش بذارم و گرنه میسوزم !

     

    اگه قرار باشه سرسره سوار شم امکان نداره مثل آدم ازش سر بخورم و باید به ۱۰ روش متفاوت ازش بیام پایین !

     

    اگه کتاب جدیدی دستم بیاد و قرار باشه بخونمش امکان نداره اول ، از اول بخونمش بلکه اول آخرشو میخونم !

     

    بعضی موقعها الکی نقطه میفرستم تو واتساپ و بعد از مال همه حذف میکنم تا حس کنجکاویشون بر انگیخته شه !

     

    و امیدوارم هیچ وقت شفا پیدا نکنم :/

     

    + میلاد پیامبر ( صلی الله و علیه و اله و سلم ) و امام صادق ( علیه السلام ) رو تبریک میگم =)

    + دانش آموزا روزمون مبارک *-*

    + ولی ... فردا تولدم داریم !!!! نوبادی جون تولدت پیشاپیش خیلی خیلی مباااااارک :")

    + اینم کادوت ! امیدوارم دوستش داشته باشی @-@

  • ۱۹
  • حرف دل [ ۴۶ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • سه شنبه ۱۳ آبان ۹۹