۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

شکوفه های روی زمین !

پسرک عشق داشت. عشقش زیاد بود. نمی‌دانست این همه عشق را در کجا جای دهد. به او گفتند : عشق را در قلبت بکار ، جای عشق در قلب است ! پس عشق را در قلبش کاشت. عشق جوانه زد. پسرک خوشحال بود و عشق می ورزید. عشق کم کم بزرگ شد. دیگر قلب کوچک پسرک برای عشق جای خوبی نبود. جایش تنگ شده بود. قلب پسرک به درد آمد. عشق قلب را شکافت و بیرون زد. عشق در رگ‌های پسرک جاری شد. گلبول ها شکوفه زدند. شکوفه های سفید و قرمز. شکوفه ها درون بدن پسرک سر می خوردند. شش اش جوانه زد. گل داد. وقتی نفس می کشید ، گل‌ها باز می‌شدند. وقتی حرف می زد ، عشق بر زبانش جاری می‌شد و از دهانش گل می‌ریخت. پسرک را مسخره کردند. گفتند تو عاشقی. پسرک عاشق بود. تمام وجودش پر از عشق شده بود. درون بدنش دیگر جایی برای عشق وجود نداشت. اما عشق هر روز بیشتر جوانه می‌زد. روز به روز بزرگتر می‌شد. پسرک دیگر نمی‌توانست کنترلش کند. عشق از بدن پسرک بیرون زد. لا به لای موهایش گلهایی رنگارنگ سبز شدند. وقتی بیرون می رفت کلاه می گذاشت تا کسی موهایش را نبیند. دستکش می پوشید. صورتش را با شالش می پوشاند. یک روز دختری را دید. نتوانست نگاهش را از او بردارد. دختر فهمید. او هم به پسرک خیره شد. اما نباید با او چشم در چشم می‌شد. عشق پسرک واگیر دار بود. پسرک نتوانست عشقش را کنترل کند. به دختر نزدیک شد و دستش را گرفت. ناخن های دخترک گل دادند. لبخند زد. دستش پر از گل شد. دخترک هم عاشق شد. آن ها هر دو عاشق شدند و وجودشان پر از شکوفه و درخت شد. دیگر اهمیتی به حرف دیگران نمی‌دادند. برای پسرک ، دختر اهمیت داشت و برای دختر ، پسرک ! آن‌ها همیشه دست در دست هم در پیاده رو راه می رفتند و می خندیدند و آنجا را پر از شکوفه می کردند. در هر جا که قدم می گذاشتند ، سبز می‌شد و زیبا و پر از گل هایی که لبریز از عشق بودند. می رفتند و جهان را پر از عشق می کردند اما عشق‌شان تمامی نداشت. مردم ، نمی‌دانستند پا روی گل هایی میذارند که تمام وجود یک نفر است. آن‌ها پا روی گل ها می‌‌گذاشتند و قلبشان تکه تکه می‌شد. بعضی دیگر هم با لبخند گل ها را بو می کردند و وجودشان از عشق لبریز می‌شد. پسرک و دختر فقط وظیفه داشتند ، دنیا را پر از عشق کنند. این انتخاب مردم بود که تصمیم بگیرند عاشق باشند یا نه ! شاید اگر کمی مهربان تر بودند ، شاید اکر کمی بیشتر عشق می ورزیدند ، پسرک و دختر پر از عشق نمی‌شدند ، آنها باید از عشق درونشان به دیگران هم می‌دادند تا خودشان را خالی کنند ، اما وقتی کسی این عشق را قبول نکرد ، پسرک و دختر سر تا پا عشق شدند و هیچ کس ، هیچ وقت نفهمید آن همه شکوفه‌ی رنگارنگ برای چه روی زمین ریخته شده است !

 

+ عمرا اگه بتونید حدس بزنید ایده ش از کجا اومده ! عمراااا 0____0

  • ۳۵
  • حرف دل [ ۴۵ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • چهارشنبه ۲۶ آذر ۹۹

    اعتراض های یک عدد استلا !

    چند تا از مرض هامو گفتم ، حالا می خوام اعتراض هامو بگم ! 

     

    1. من نمی فهمم چرا باید پوست گوجه رو با چنگال کند ! مطمئنم همه سختشونه که اینکارو انجام بدن ! پس میشه تو مهمونی ها انقدر شیک و مجلسی نباشیم و با دست ، پوست گوجه مونو بکنیم ؟

    2. چرا تو مهمونی ها نمی تونم در ماست موسیرمو لیس بزنم ؟ بدون تعارف ، شما حیفتون نمیاد اون همه ماست موسیر خوشمزه رو بندازید تو آشغالی ؟

    3. همین طور در بستنی " دورادو " ! دیدید تا حالا ؟ خوشمزه ترین قسمت بستنیش یا میمونه تهش ، یا میچسبه به درش ! بذارید من اونو بخورم ، اه :/

    4. میشه تو مهمونی ها هندونه رو از نوع " شتری " ( این دیگه چه اسمیه ؟ شما هم همینو می گید ؟ ) ندن دست آدم ؟ خب آبش همش از لب و لوچه ی آدم سرازیر میشه :/

    5. میشه وقتی داریم یه چیزی می خوریم ، صاف همون لحظه که لقمه رو می ذاریم دهنمون ازمون چیزی نپرسید ؟ همین باعث میشه خوردن و قورت دادن اون لقمه نزدیک نیم ساعت طول بکشه ، آخرشم می پره تو گلومون :/

    6. میشه وقتی دستمون تو دستکشه ، یا چسبیه ، یا رنگیه ، جاییمون نخاره ؟ چرا وقتی دستکش رو در میاریم خارش رفع میشه ولی به محض دوباره دست کردن شروع میکنه به خاریدن ؟

    7. میشه وقتی هنذفری میزاریم تو گوشمون انقد داد نزنین ؟

    8. میشه وقتی با دوستامون چت میکنیم و میخندیم ، نیاین زل بزنین بهمون ؟ به خدا من دارم با دوستام که " دختر " هستن چت می کنم :/

    9. میشه وقتی هنذفری تو گوشمه ، لبخند بزنم و از گوشم نیفته ؟ بعد اونوقت بعضیا با هنذفری میدون ! چه جوری آخه ؟ هنذفری رو می دوزید به گوشتون یا چی ؟ ×____×

    10. میشه وقتی داریم تو گوشی یه چیزی که نباید ببینیم رو میبینیم ، گوشی قفل نکنه ؟ آخه بعدش مجبور می شیم 1400 تا صلواتی که نذر کردیم رو بفرستیم 0___0

    11. میشه وقتی پوست پسته رو میشکنیم ، پسته از دستمون سر نخوره و نیفته یه جایی که دیگه نتونیم پیداش کنیم ؟ دقیقا هم میفته جایی که فرش رنگ پسته هه ست ! نمی دونم فرشه آفتاب پرسته ، یا پسته هه ؟ آخه لعنتی ، استتار در این حد ؟

    12. میشه وقتی با تلفن حرف میزنیم انقدر نَگین کیه ؟ قول می دیم خودمون بعد حرف زدن بهتون بگیم :/

    13. میشه دمپایی دستشویی رو خیس نکنین و وقتی یکی دستشوییه همتون دستشوییتون نگیره ؟ :/

    14. میشه وقتی خوابیدیم بیدارمون نکنین و بگین خواب بودی ؟ این چه سوال احمقانه ایه آخه ؟

    15. میشه با دوست پسرتون یا شوهرتون یا هر کی دیگه بچگونه حرف نزنین ؟ این یکی رو التماس می کنم .... آخه نمی دونید وقتی این کارو می کنید چقدر لوس و غیر قابل تحمل می شید :/

    16. میشه به محض این که بند کفشمونو می بندیم مشکلی پیش نیاد که مجبور شیم درش بیاریم ؟ برا همینه که من بند کفشمو نمی بندم !

    17. میشه وقتی تلویزیون می بینیم جارو برقی نکشید ؟ آخه از 24 ساعت ، صاف باید همون ساعت و دقیقه ای که من می خوام فیلم ببینم سر و صدا کنید ؟

    18. میشه تکلیف خودتونو با تعداد بوس ها مشخص کنید ؟ البته فعلا که تکلیف مشخصه ...

    19. میشه وقتی ماشین رو می شوریم ، بعدش بارون نیاد ؟ :/

    20. میشه الکی نگید وای من امتحانم رو گند زدم ولی بیست بشید ؟

     

    + میشه اینکارا رو نکنید ؟ معلومه چقدر از دست اینا حرص می خورم یا نه ؟ :/

    ++ یه سوال برام پیش اومده ! یعنی شما ها تا حالا تو عمرتون حتی یه دفعه هم سعی نکردید مثل گربه آب بخورید ؟ 0_____0

    +++ نرگس اگه گفتی ساعت انتشار این پست کیه ؟ 18:18 D:

  • ۱۹
  • حرف دل [ ۷۹ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • جمعه ۲۱ آذر ۹۹

    قاطی پاتی - 2

    1. فهمیدم لجبازیمو از کی به ارث بردم ! بابام ... ×___× چند شب پیش تو یکی از قسمت های سریال " خانه ی امن " پای دختره رو قطع کرده بودند و داشت جیغ و ویغ می کرد و انگار می گفت کف پام میخاره :/ و من با دیدن اون صحنه حسااااااااابی حالم بد شد ! اصلا یه چیزی شدم افتضاح ! بابا فهمید من خیلی چندشم شده ، گفت اه کف پای منم میخاره. بعد من گفتم بابا لطفا نگو :/ شروع کرد .... چی نگم ؟ نگم کف پام میخاره ؟ خب آخه کف پام میخاره. واقعا چرا نگم کف پام میخاره ؟ بدت میاد وقتی میگم کف پام میخاره ؟ گفتم نگو دیگه بابا اه :/ گفت چیو نگم ؟ گفتم همون ! گفت من که نمیدونم چی میگی ! گفتم اینکه کف پات میخاره ! گفت من که نمی خواستم بگم کف پام میخاره ! خودت هی میگی کف پام میخاره. و گرنه من اصلا کف پام نمی خاره ! داد زدم باباااااااا ! گفت خب باشه دیگه نمیگم کف پام میخاره. ولی خب اگه کف پام خارید چی ....

    خلاصه نزدیک 20 دفعه اون جمله رو تکرار کرد :/

     

    2. بعد 10 سال خاک خوردن بلزم توی کشو ، چند وقت پیش داداش کوچیکه برش داشت تا باهاش بازی کنه ! منم که وقتی تصمیم به درس خوندن بگیرم ، همه چی برام جالب میاد :/ رفتم سراغش و دیدم پسرررررر ( خدا نکشتت نرگس ، ببین چه جور افتاده تو دهنم ! ) ، عجب چیز خفنیه =| راستش قبلا ها مامان بابام رو دیوونه کرده بودم که بفرستنم کلاس موسیقی ، ولی خب راضی نشدن :/ برا همین هیچی از نُت و این چیزا نمی فهمم ! رفتم اینترنت و چند تا از آهنگای ابتدایی مثل جوجه جوجه طلایی ، تولدت مبارک ، اون آهوئه که گم شده بود ، توپ سفیدم و اینا رو دانلود کردم و یاد گرفتم. راستش رو بخواید آهنگ اون آهوئه از آهنگ ای ایران برام سخت تر بود :/ یه دفعه که همینجوری داشتم می زدم ، متوجه شدم دارم یکی از آهنگایی رو می زنم که بابا چند سال پیش تو خونه زمزمه شون می کرد :/// برا همین به بابا گفتم آهنگه رو بخونه و منم با بلز آهنگشو زدم ! رفتم تو اینترنت گشتم که کلش رو پیدا کنم ولی نکردم و همین باعث شد خودم کلش رو یاد بگیرم :/ نمی دونم چه جوری کشف کردم نت ها رو ! ولی کاملا با آهنگ همخونی میکنه ، شاید بهم وحی شد :|

     

    3. مامانم داشت ازمون می پرسید که برا فردا عدس پلو بذاره یا قیمه ! من گفتم عدس پلو و شروع کردم تعریف کردن ازش .... نمی دونم چی شد یهو بابا گفت آخه کدوم آدم عاقلی عدس پلو رو به قیمه ترجیح میده ؟ گفتم من ! بهم نگاه کرد و گفت : گفتم آدم عاقل !!!!!!! لازمه بگم با خاک یکسان شدم یا خودتون ملاحظه فرمودید D:

     

    4. وقت نماز بود و طبق معمول من و داداش کوچیکه داشتیم هم دیگه رو له و لورده و می کردیم ، بابام که نمازش تموم شد معلوم بود از اینکه نفهمیده چی خونده حسابی اعصابش خورده ! رو کرد بهمون و گفت باز وقت نماز شد و شما دوتا شبکه ی مستند شدید ؟! ×____× ( منظورش از شبکه مستند همون برنامه های حیات وحشیه که نشون میده :/ )

     

    5. زانوی شلوار داداش کوچیکه یه کوچولو پاره شده بود و من دیدمش !! قیچی برداشتم و باهاش کلی طرح زدم. بعد چون متقارن نبود ، اون یکی زانوشم با قیچی پاره کردم و رفتیم که پدر و مادر رو سوپرایز کنیم D: خدا رو شکر دعوامون نکردن ، دیگه به این کارای من عادت کردن :/ ولی داداش کوچیکه عاشقش شده ، فکر می کنه الان با اون شلوار پاره خیلی خفن و شاخه XD

     

    6. تو کتاب نگارش داداش کوچیکه ، یه قسمتی هست که مثل یه جدوله و کلمه ها رو نوشته و بچه ها باید برا اون کلمه ها سوال طرح کنن. یه کلمه " جوان " بود ، داداش کوچیکه براش نوشته " کنکور باید بدهد " !!!!! ترکیدم از خنده وقتی خوندمش XD

     

    7. شبکه مستند داشت بچه شیر نشون میداد ، از بس خوشگل بودن گفتم ای کاش ما هم یه دونه بچه شیر داشتیم بزرگش می کردیم ! بابا گفت داریم دیگه ! بیشتر از دوتا صلاح نیست :/

  • ۱۵
  • حرف دل [ ۳۸ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • چهارشنبه ۱۹ آذر ۹۹

    و غیر ممکن ها ممکن می شوند !

    اگر یک آدم برفی عاشق خورشید شود ...

    اگر مداد عاشق تراش شود ...

    اگر اشک عاشق دستمال کاغذی شود ...

    اگر آتش عاشق آب شود ...

     

    در دنیای واقعی ، هیچ کدام از این ها امکان ندارند. این عشق ها فقط نابود می کنند. در دنیای واقعی ، مداد نمی تواند عاشق تراشی شود که روز به روز کوچکترش می کند. در دنیای واقعی ، عشق ها افراد را نابود می کنند ، آب می کنند ، می سوزانند و کوچک می کنند.

    اما در جایی که من زندگی می کنم همه چیز ممکن است. در دنیای من خورشید با نورش که در آمیخته در عشق است ، بر آدم برفی می تابد و آدم برفی ، بدون این که از عشق خورشید خجالت بکشد و آب شود ، او را نگاه می کند و با لبخند سردش ، قلب خورشید را به لرزه در می آورد ! در دنیای من دستمال کاغذی اشک را در آغوش می گیرد و بار ها و بار ها می تواند این کار را انجام دهد ...

    و در کجا ، به جز دنیای خیال ، همه ی غیر ممکن ها ممکن می شوند ؟

  • ۳۸
  • حرف دل [ ۷۰ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • سه شنبه ۱۸ آذر ۹۹

    بلد نیستم !

    این چالش رو دیدین ؟ خیلی دلم می خواست توش شرکت کنم ولی نمی تونم ، اه :((((

    ولی خب به یه روش دیگه شرکت می کنم XD

    یه فیلم هست از بچگیام ، که دارم کتاب می خونم. صداش رو ضبط کردم و میزارمش اینجا گوشش بدین !

    اینجا حدودا 3 سال و نیممه ولی از همون موقع هم لجباز و فاقد اعتماد به نفس بودم !

    همه ی شعرا و داستانای اون کتاب رو بلدم ، ولی می گم بلد نیستم ! حالا اگه پسر دایی بود می گفت من همه رو بلدم فقط بگو کدومو بخونم ، در حالی که اصلا بلد نبود :/

    و وقتی ازم میپرسن شعر از کیه ، باز می گم بلد نیستم ! و برای این که ثابتش کنم ، از قصد ، شاهِد رو شاهَد می خونم ! و چون کسی واکنشی نشون نمیده چند بار تکرارش می کنم تا یکی بگه شاهَد نه ، شاهِد و من بگم گفتم که بلد نیستم !

    اون موقع کسی متوجه این لجبازیم نشده ، ولی بعدا که این فیلم رو دیدن متوجه شدن !

    بابا هنوزم بعضی موقعها بهم میگه شاهَد :/

     

    + قالب رو پاییزی کردم ×_____×

  • ۲۳
  • حرف دل [ ۶۰ ]
    • صَبــآ ؛‌
    • يكشنبه ۱۶ آذر ۹۹