خب قضیه از جایی شروع میشه که استلا تصمیم میگیره بخاطر جملات قصار عشق کتاب و وایولت بره تو افق و محو شه ! آرتمیس هم همراهیش میکنه اما وایولت کسایی به اسم سنوخب ( سازمان ندامت و خنگولی بیان ) رو میفرسته دنبال این دو نفر تا از افق بیارتشون !

بعد یهو خیالبافی استلا به بقیه هم سرایت میکنه و نتیجه ش میشه داستانی که اینجا مشاهده میکنید :

 

+ هشدار : این داستان صرفا میتونه فقط برای خودمون ( آرتمیس ، مونی ، وایولت ، هلن ، نوبادی ، عشق کتاب ، موچی ، سولویگ و موتور آقا علیرضا ) که توشیم جذاب باشه ... ! 

 

 

استلا اشک هایش را پاک میکند و دست آرتمیس را میگیرد و با هم پا در افق میگذارند. اما وایولت که نمیخواهد این دو به افق بروند ، سنوخب را صدا میکند و با هم به استلا و آرتمیس حمله میکنند.
آرتمیس پشت استلا قایم می شود و شمشیرش را برای مقابله با سنوخب بالا میگیرد.
استلا دست آرتمیس را محکم تر میگیرد و فریاد میزند : آرتی سرتو بدزد ! شیشه‌ی عسلی که وایولت به سنوخب قرض داده بر طرف آرتی پرت میشود ولی به سر او بر خورد نمیکند ! استلا و آرتمیس با افتخار به یکدیگر نگاه میکنند و برای سنوخب زبان در می آورند ! وایولت به سنوخب دستور داده که ما را هر طور شده بگیرد. او و سنوخب به دنبال آن دو نفر میروند.
سنوخب جلو میاید . استلا رو به آرتمیس فریاد میزند : یا می جنگیم یا می میریم !! آرتمیس دست استلا را می فشارد. چشمانشان را به افق دوخته اند. سنوخب جلوتر میاید. وایولت از پشت سنوخب را راهنمایی میکند. سنوخب تیری از آسمان پرتاب می کند.
آرتی زخمی میشود و به استلا می گوید که برود و او را رها کند. اما استلای لجباز قبول نمیکند و همانطور که اشک هایش را با آستین لباسش پاک میکند میگوید : نه آرتی ، نه ! من تو رو تو این شرایط تنها نمی ذارم! آرتی سرش داد میزند : برو استلا ! برو و انتقام منو بگیر ! استلا ساکت میشود و سگرمه هایش در هم می رود. دست آرتمیس را رها میکند و سری تکان میدهد ! آرتی لبخندی میزند و شنل سیاهش را به استلا میدهد و او مانند یک شوالیه به جلو میرود و فریاد میزند : سنوخب بیا ببینم چی تو چنته داری ؟

وایولت پوز خندی میزند و رو به سنوخب میگوید : نشونش بدین ! ناگهان عرض سنوخب ها ضربدر سه و طولشان پنج برابر میشود :/ استلا آب دهانش را قورت میدهد و کم مانده قالب تهی کند ! اما حرف آرتمیس در گوشش میپیچد : برو و انتقام منو بگیر ! استلا نامید نمی شود. انگشت اشاره و شستش را نزدیک دهانش میبرد و سوتی بلند بالا میزند ! مونی ، موچی ، عشق کتاب و نوبادی در حالی که نیانکو را در بغلش گرفته وارد میشوند ! وایولت کمی عقب عقب میرود. بعد دستور میدهد : کارشونو تموم کنید ! سنوخب با نیزه هایش به طرف آنها حمله میکند. آنها هنوز با قدرت ایستاده اند که نوبادی رو به نیانکو می گوید : الان نیانکو ! الان ! 

نیانکو با عینکش چشم های سنوخب را ذوب می کند سنوخب سرش گیج می رود . نوبادی فریاد میزند : نیانکو !! نقشه دوم‌ ! نیانکو با چنگ و دندان به طرف سنوخب میرود و چنگ بارانش می کند . مونی هم از آن طرف نارنجک های کوتاه پرت می کند . سنوخب می گوید : این گربه رو از من دور کنین !!!!! نوبادی سوتی میزند . نیانکو یک هو پشت نوبادی ظاهر می شود . نوبادی لبخندی میزند و میگوید : آفرین فرزند عزیز مادر :) 

وایولت عصبانی شده و می گوید : اونا نیروی محرکشون خیلی قویه ! باید با قدرت عقل شکستشون بدیم. سنوخب برو هکشون کن. و پاهایش را با استرس تکان می دهد.

آرتی رو به عشق کتاب فریاد میزند : حالا وقتشه !!!!! عشق کتاب ضد هکری را که یک سال تمام با آرتی رویش کار کرده اند به تمام سرویس ها وصل می کند . آرتمیس در حالی که با کمک استلا روی پای زخمیش می ایستد به همه دوستانش نگاه می کند . لبخندی می زند و رو به  سنوخب فریاد میزند  : اینجا دیگه آخر خطه ...

وایولت که حسابی ترسیده دستش را داخل جیبش میکند. چشمها همه به او دوخته شده. وایولت کنترل کوچکی از جیبش در می آورد و با لحن نقش منفی میگوید : آره ، آخر خطه ! اما برا شما ها ... ها ها ها ها ! و دکمه ی کنترل را فشار میدهد. استلا و آرتی همدیگر را بغل کرده و چشمانشان را محکم میبندند. اما هیچ اتفاقی نمی افتد. استلا چشمش را کمی باز میکند. وایولت را میبیند که با حیرت تند و تند دکمه را فشار میدهد ! ناگهان موچی که تا الان نا پیدا بوده با افتخار رو به وایولت میکند و میگوید : فکر کنم ... یه اشتباهی شده ! و کنترل کوچکی را نشان میدهد ! نیانکو یک میوی خفن از خودش سر میدهد و همه با هیجان بهم نگاه میکنند ... وایولت جیغی میکشد و میگوید : نه ! این امکان نداره ...
وایولت عقب عقب می رود . نزدیک پرتگاه است و حالا که سنوخب هم گم و گور شده تنهای تنها است . وایولت سعی دارد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد اما ناگهان از آن پشت هلن پراسپرو وارد می شود : خب ...خب ...اینجا چه خبره ؟
هلن با لبخندی شیطانی کلاه هوکاگه را بر سرش می گذارد و به شکل روباه نه دم در می آید.

می گوید : نه وایولت هنوز آخر خط نیست😈

ناگهان مونی به همراه تس و سو و کارلا وارد صحنه می شود و با لبخندی هلن گونه می گوید : البته !

که ناگهان هلن خنده ای شرورانه میکند، فضا ساکت است و به سان فیلم های غرب وحشی خارجی ، یک تکه خار دایره شده از بین دوگروه رد میشود. هر دو گروه فکر میکنند کارشان درست است ولی کار هیچکدام درست نیست:/ عشق کتاب خیلی آرام و همچنین ضایع در بین جمعیت خود را پنهان میکند و پشت یک سنگ پناه میگیرد. لپ تاپش را روشن میکند و سعی میکند کاری با هک کردن اطراف انجام دهد. همچنین صداهای استلا و آرتی و وایولت و هلن به گوش میرسد. عشق کتاب سرش را به آرامی بالا می آورد و هلن را مشاهده میکند که کتابی بزرگ در دست دارد، کتاب برق میزند و همه را شیفته خود میکند ، نقش و نگارهای باستانی دارد. چشمان هلن برقی میزند. لب های وایولت به خنده باز شده و در آخر هلن تیر خلاص را میزند و میگوید : کتاب سرنوشت! بالاخره تونستم به دستش بیارم. باهاش میتونیم کل دنیا رو با شخصیت های کتاب به دست بیاریم! اول تو بگو وایولت! چه شخصیتی رو میخوای بیاری توی دنیای واقعی؟ وایولت میخندد و میگوید : آرنت! اولیش اون باشه! هلن به کتاب خیره میشود و میگوید: و من میخوام هوکاگه و  ناروتو رو بیارم. (خنده شیطانی)

استلا به آرامی در گوش آرتی میگوید: ما باید اون کتابو بگیریم!

مونی با آرامش به آرتی و استلا می گوید .به دستش میاریم !

مونی به جلوی جمعیت می رود : ای همراهان نیک. تا به اینجا ما با تمام توان پیش آمده این و قطعا می توانیم راهی برای پیروزی بر آنان بیابیم. گرچه ما نقشه ای سری نیز داریم ! این : قلمی را بالا می برد.

این قلم ، قلم باز کننده دروازه ی کتاب است ، اکنون ما یک قدم از حریف جلو تریم !

همه فریاد میزند : مونی !! آفرین بر تو و او را در آغوش میگیرند ...

هلن پراسپرو دندان هایش را به هم میزند : اینجا چه خبره ؟ وایولت آه می کشد : نمی دانم ، نمی دانم.

و در آن میان ، موجی از آب میاید و در پشت آن سولویگ که تا اکنون پنهان بوده ظاهر میشود. هیچ کس نمی داند سولویگ چه کسی را انتخاب خواهد کرد ! همراهان استلا یا هلن ...؟ نفس هر دو گروه در سینه حبس شده ...

سولویگ آرام در برابر دو گروه قدم میزند.سپس به آرامی می گوید : چه شد که ما به اینجا رسیدیم ، چه شد که دوستی ها از هم پاشید ؟

مونی مانند قاشق نشسته وسط حرف او می پرد و می گوید : از رفتن استلا و آرتی به افق شروع شد !

سولویگ می گوید : مگر افق چه دارد که همه می خواهند به آنجا بروند ؟ 

سو می گوید : سر زمینی نا آشناست شاهدخت.

سولویگ : و انسان همیشه در پی شناختن ناشناخته ها ... پس دوستان بیایید این جنگ را رها کرده و به دنبال کشف افق برویم.

عشق کتاب با موتور آقای علیرضا ظاهر میشود و می گوید : خب دوستان من ! جت آرتی را برداشته ام. همه حاضر شوید تا به طرف افق برویم ...

نوبادی ، وایولت ، هلن و آرتی که کمی از برداشتن جت اش پکر است و بقیه فریاد می زنند به پیشششششش !

 

با تشکر از نویسندگان این داستان :

 

بنده که استلا باشم !

آرتمیس

عشق کتاب

مونی